کمی دیر شد اما گفتم یادی هم از اسوه صبر و ایثار در همین حد کرده باشم. روحش شاد پیر معرکه عشقبازی.

نوشته شده توسط : محمد احمدیان
شهید سید مسعود رشیدی که قبل از شهادت خبر از عروج خود داد.او ثابت کرد راه صد ساله رو می شود یک شبه طی کرد.

نوشته شده توسط : محمد احمدیان
دیگه از نوشتن داره بدم می اد ،شاید برای تاریخ و آیندگان باید نوشت اما من دارم دیوانه می شوم ،از روزی که وبلاگ نشانه متولد شد من هزار بار مردم ،وقتی خاطرات گذشته را مرور می کردم آتش به وجودم می افتد .اگه می گم می خوام ترک سنگر کنم به این خاطره نه چیز دیگه ،
*به خدا بهترین روز هایم با آنان سپری شد که سفر کردند .
*به خدا همواره به یاد کسانی هستم که در قرب الهی شاید به واسطه اعمال بد من فراموشم کرده اند .
*به خدا از جنگ متنفرم اما سنگر نشینی را دوست دارم.
*به خدا از جنگ متنفرم اما دلتنگ روز های خوش جنگم.
*آری دیوانه ام،یعنی دیوانه ام کردند ، من محصل مدرسه بودم که پایم به دنیای زیبای آنان باز شد و نمک گیرشان شدم و حال نمک به زخم دل جامانده ام می زنند ،وقتی نگاه به تصاویرشان می کنم از خودم خجالت می کشم .
شما را به حرمت خون شهیدان برای عاقبت به خیر من دعا کنید.
نوشته شده توسط : محمد احمدیان
درعملیات کربلای پنج ، روی جاده آسفالته چهارراهی که بودیم دیگر امیدی به سمت جلو نداشتیم هر چقدر به سمت نیروهای عراقی که حالا دیگر ما را از سه جهت احاطه کرده بودند نگاه می کردیم فقط ناامیدتر می شدیم ، چون حجم آتش ، تجهیزات و نیروهایی که در مقابل ما بودند و از طرفی وضعیت خودمان یعنی تمام شدن مهمات و به شهادت رسیدن اغلب بچه ها که اطراف ما روی خاک افتاده بودند ( هر نفری از بچه ها سمت چپ و راستش تعدادی زخمی و شهید روی خاک افتاده بود) ؛ همین از نظر روحی خیلی روی ما اثر می گذاشت ، این باعث شده بود فقط نگاهمان به عقب باشد تا نیرو یا مهماتی از سمت عقب به دادمان برسد ؛ هر چند که بچه ها به جلو تیر اندازی می کردند اما از عقب خودشان نیز غافل نبودند . تا شاید دستور یا نیرو و مهماتی برسد . تا اینکه از پشت بی سیم آقا رحیم یخچالی اعلام شد یک پی ام پی پر از مهمات ، آب و غذا و وسایل امداد به سمت شما می آید ؛ هر چند که با توجه به وضعیت ما مهمات هم دیگر زیاد جواب گو نبود اما باز روزنه امیدی بود تا مقاومتی هر چند کوچک شکل بگیرد تا نیرو برسد . یک پی ام پی از خاکریز خودمان جدا شد و به سمت ما حرکت کرد . پی ام پی حکم نور امیدی بود که به سمت ما حرکت می کرد ، همین امر باعث شده بود چند نفری که زنده مانده بودند خصوصا مجروحینی که از تشنگی داشتند هلاک می شدند دیگر به جلو کاری نداشتند و با چشمانشان حرکت پی ام پی را نگاه می کردند . پی ام پی چند متری از خاکریز خودمان جدا شده بود و به سرعت به سمت ما می آمد . هر چه به ما نزدیکتر می شد نگاه بچه ها ملتمسانه تر انتظارش را می کشیدتا به ما برسد . ترس از منهدم شدن آن ، دلهره و اضطراب عجیبی در دل ما انداخته بود . جدای از آن ، غافل نباشم دل شیر می خواست پی ام پی که حکم باروت آماده انفجار بود را کسی در آن معرکه هدایت کند که یک نوجوان حدودا هفده ساله آن را به سمت جلو حرکت می داد . شهید سیدمهدی حسینی از سادات با آگاهی کامل پذیرفته بود تا این گلوله آماده انفجار را به سمت جایی ببرد که از سه جهت در محاصره عراقی ها بود . حدودا صد و پنجاه متری از خاکریز جدا شده بود که گلوله مستقیم تانکی از سمت عراقی ها به سمت آن شلیک شد و آن را هدف قرار داد و افتاد ... آن اتفاقی که از آن می ترسیدیم ؛ از آنجا به بعد ما فقط نشسته بودیم و نا امیدانه به انفجارهای مهمات داخل پی ام پی و آتش گرفتن وسایل داخل آن نگاه می کردیم و در نور انفجار و آتش ها آن چیز که اشک همه را در آورده بود صحنه سوختن و جزغاله شدن راننده نوجوان پی ام پی در برابر چشمان بود که سعی می کرد خود را از داخل پی ام پی جدا کند اما نشد و همان جا آنقدر دست و پا زد تا آخر بی حرکت افتاد و خاکستر شد .
نوشته شده توسط : محمد احمدیان
موجها با پاهایش بازی می کردند.
گفت: «آب!»
قمقمه اش را از آب گل آلود پر کردم، چند قرص کلر انداختم و دادمش.
گفتم: «خون زیادی ازت رفته، کم بخور.»
رفتم جلو.
بعد از مدتی برگشتم.
موجها با موهایش بازی می کردند!
یاد بچه های عملیات بدر بخیر
نوشته شده توسط : محمد احمدیان
موجودی سنگر تدارکات